عصر ...
_ مامان من می خوام برم تهران
_ تهران برای چی
_ میرم پیش زندائی ... گفته بود بیا... درضمن تو خونه حوصلم سرمیره ... دیدن مهسا هم می خوام برم تازه از بیمارستان مرخص شده ...
_ خب برو..
_ آخ جوون ... پس من برم کارامو بکنم..
آخر شب...
_مریم داری میری تهران منم باهات مبام ... صبح ساعات 10
_ یوووهووو ... آره ...عالیه ... پس تا صبح ...
صبح ساعت 9
_ مامان من حاضرم ...
_ به دائی زنگ زدی بیات دنبالت
_ آره باب (نمی دونه من تهرانو مثه کف دستم بلدم ) :دی ...
_ با مریم می ری؟
_ نه ... خودم میرم..
ساعت 10
_ مریم بدو تا بابام نیومده ... دوباره ادااصول در بیاره ...بگه نه! بریم ...مری؟!
_ الو سلام ببخشید مریم هست؟!..
_ امیر: آره ...اما حمامه ..
_ حمام؟!!!!!!!!!!!!!!!!!( آخه الان وقت حمامه )! ..
ساعت 11:30
_ سلام بابا من دارم می رم تهران ...
_ نخیر بشین سرجات ...هر موقع خودمون رفتیم می بریمت!
_ یعنی چی هر وقت خودمون رفتیم؟!... مگه من بچم که هر وقت شماها رفتیم ...هلک هلک ...دنبالتون راه بیوفتم ...درضمن دایی گفته میاد دنبالم( البته اگه نمی اومدم ...مشکلی نبود.. )
_ گفتم نه ...! همین! دیگه حرف نزن!
_ من که گفتم اگه می خوائید منو تو خونه نگه دارید ... و جائی نریم ...کلاسای ترم تابستونمو برم ...گفتید نه بیا! گفتم حوصله م سر میره ها ... گفتید نه تو فقط بیا! همین بود؟!...
مامان: اصلا یعنی چه که می خوام برم تهران ....مگه تو بی کس و کاری!؟
_ مامان جان ...چه ربطی داره، دارم میگم حوصله م سر رفته می فهمی؟ دیگه خسته شدم بابا اه!
اس ام اس یه مری: مری تو برو من نمیام! ....بهت گفتم تا بابا نیومده بریم ...حالا تو برو حمام!
صدای زنگ تلفن
_ پریسا مریمه بیا پائین...
با عصبانیت از پله اومدم پائین ..یه کله رفتم طرف تلفن
_ الو ...سلام خوبی!
_ چی شده پری؟
_ هیچی ....بهت گفتم زودتر بریم... اومده می گه نه ...هرچی دایی بهش گفت گوش نداد!
_ اِ...حالا چی میشه!؟
_ هیچی خودت برو ...اصلا حوصله و اعصاب ندارم!
_ اوگی ... حالا بعدا بهت می زنگم
_ باشه ...فعلا خدافظ!
تق ... گوشی کوبیدم رو تلفن و رفتم بالا
صدای زنگ موبایل
_ الو ...چطوری پری؟
_ اصلا خوب نیستم مریم
_ حالا نمی شه با بابات حرف بزنی و درستش کنی؟
_ نه من اخلاقشو می شناسم ....وقتی می گه نه یعنی نه ....مثه خودم یه دندس...خب بگذریم ...چه خبر از بروبچز..
_ هیچی خبر خاصی ندارم ....راستی یه سر به وبلاگم بزن 
_ حالا میرم الان حوصلشو ندارم...
_ چرا؟
_ با مامان اینا دعوا کردم
_ خب حالا چی ...خوبی؟
_ نه ....سگم ...می خوای بیا تا پاچه ی تو رم بگیرم 
_ هه ... نه ...مرسی ...قربونت
_ مریم عصر میای بریم بیرون؟
_ باوش ...بریم!
_ پس ساعت 5:30 بیا ...دیر نکنی ها!
_ من و دیر!؟
_ آره می دونم ...شما دوتا، دوتا چیزه مخالفین ...فعلا بای
_ اوگی ...بای
ساعت 5:30
تق ...تق ...
_ سلام ...اِ مریم توئی؟!!!
برای اولین بار تو عمرت آن تایم بودی ... حالا بیا تو من نماز نخوندم ... تا نمازم و بخونم بعد باهم بریم...
_ نخوندی؟!
...خسته نباشی...بدو ...
_ اوکی ...اومدم ...اومدم ...
مامان: کجا میرید!؟
خودم: دارم میرم بیرون!
_ گفتم کجا؟
_ هرجا فقط می خوام برم بیرون ...
_ همین؟ یعنی چی الان بابات میاد چیزی می گه...
_ خب بگه به من چه؟!...من می خوام برم بیرون! حوصله م سر رفته...حالا چی ناراحتی میزاشتی برم تهران
_ اصلا یعنی که چه؟ هر کی میره دانشگاه اینجوری عوض میشه؟
_ مامان باز گفتی؟...یه بار گفتم من عوض نشدم ....اصلا آره عوض شدم ...ناراحتی؟ شنبه میرم تفرش برای ترم تابستون ...اصلات غلط کردم اومدم .... اونجوری باز دوکلمه درس که می خونم هیچی ... غرغرای شما رو هم نمی شنوم ...اون وقت خودممو خودم ...دیگه اینطوری اعصابم خورد نمی شه...
_ پس بگو چرا قم نزدی؟!
_ آره ...دوس نداشتم قم بزنم ...می خواستم برم یه جائی که از دست شما راحت باشم ....دیگه کسی نباشه بگه ...کجا میری ...با کی میری ...برا چی میری ...چرا الان می ری و ...
_ لعنت به کسی که بذاره بچش درس بخونه
مامان: مریم جون کجا میرین؟
_ والا ... نمی دونم
پری یکم دلش گرفته بود گفت بریم بیرون! ... بعدشم اگه وقت شد من برم دنبال کارای دوربینم! دیگه نمی دونم!
_ اره ناراحتی ..راه حل داره ...الان نذار علیرضا بره دانشگاه تا اونجور که تو می خوای بزرگ بشه ... مریم بریم ...
_ زود بیا مثه دیشب نکنی 9:30، 10 بیای ...
_ هر وقت اومدم، اومدم ...
_ بابات چیز میگه ...
تق درو زدم به هم ...
مریم: پری می خوای نریم بیرون؟
_ نه ....بیا بریم ...
_ نریم بهتر نیست؟!
_ نه!
...گفتم بریم...
_ پری ...الان خوبی؟
من با عصبانیت: نه ...
_ خب ...با من که خوبی؟

_ اون که آره ...
و...
مریم: می خوای یه بلاگ بسازی توش بنویسی ..
_ نمی دونم!
_ خب ...حالا بنویسی بد نیستا!
_ باشه ...حالا شاید شب نوشتم...
ساعت 8:30 رسیدیم خونه
_ سلام
مریم: سلام آقای باقری....سلام خانومه باقری ...خوبین؟ حالتون خوبه؟
بابا: سلام مریم خانوم خوبی؟ بابا اینا خوبن؟ بیا تو ...
مامان: سلام مریم ...بیا تو ...
مریم:بله خوبن ممنون ...سلام دارن ... نه مرسی آقای باقری ... من باید برم دنبال کارای دوربینم ...ببخشید فعلا بااجازه ... خدافظ ...خدافظ
محمدرضا: مریم سی دی های منو اورد ..
_ نه!
_ بهش بگو بیاره ...من سی دی هامو می خوام
_ خب حالا ...گدا! بابا من کتابامو گیر نیاوردم باید برم تهران ...انقلاب دنبالشون
_ می خواسنی دانشگاه روزانه قبول شی تا انقدر دربه در کتاب نباشی
_
آخی ...نازی ... دانشگاه روزانه کتابای دانشجوهارو با پست سفارشی می فرسته درخونشون...اونم مجانی نه!؟... برو بابا
لباسامو در اوردم ... اومدم بالا ... حوصله ی هیچ کدومشونو ندارم! اگه فردا پس فردا رفتم تهران رفتم ...اگه نه میرم تفرش... تا وسطای شهریور که امتحانامه ... بعدشم که خاله میاد ایران ...میرم پیشش تا ترم مهر شروع شه ...خسته شدم از این زندگی که هیچ چیزش درست و حسابی نیست ...خسته شدم از گیراشون ...از دست مامان ...که سعی داره بگه عوض شدم ....درصوریت که نشدم ...حالا نشونش می دم که بد بودن یعنی چی!
صدبار بهش گفتم که من هرکاری که بخوام می کنم ...ربطی به جامعه نداره ....اگه الان خوبم به خاطر اینه که خودم می خوام ... حالا می خواد جامعه گرگ باشه می خواد میش... فرقی نداره ...حالا بد میشم تا طعم بد بودنمو بهش بچشونم ...بهش نشون می دم که بد بودن یعنی چی... کاری می کنم که روزی هزار بار ...همون پریسای قبلی رو از خدا بخواد ....دیگه نمی خوام آدم باشم .... خسته شدم ازبس انگ بدبودن و بهم چسبوند ....در صورتی که نبودم ... خودش خواست ... این که می گه من بدم ...پس بذار بد بودنو نشونش بدم!