تبليغاتX
خسته

بارون اشکم،زد تو چشمام نم    

  همنشینم بوده بی تو همیشه غم

یه شب مسموم گفتی میری،گفتی دیگه نمی خوایی دستامو بگیری

من که بی تو مردم   سیلی از غم خوردم بی تو

بمیره اونکه خواست بگیره از من دستاتو

میمیرم بی تو من

حق من نبود 

 بزاری بری

بری و دستای کس دیگه رو تو دست بگیری

رفتی و مونده فقط خاطره

بخواب که لالایی خونت مونده بی تو دوباره

من که بی تو مردم   سیلی از غم خوردم بی تو

بمیره اونکه خواست بگیره از من دستاتو

میمیرم بی تو من

میگفتی 

میمیری

 اگه برم زپیشت   بی من دست غمها رو میگیری

حالا تو

رفتی و

 میگی نمی خوایی چشمامو ببینی

چشماتو بستی و دستاتو از دستم کشیدی

وقتی گریه کردم

تو اشکهای من رو ندیدی

میمیرم بی تو من

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:52 توسط پریسا |

یه وقتهایی دلت واسه بی معرفت ترین ادمااینقدر تنگ میشه که غرورتو که سالها پرورش دادی و بهش مینازیدی طی چند ثانیه خوردش میکنی تا بهش بگی نامرد دوست دارم

اینقدر دلتنگشی که زمین و زمان رو قسم دادی که لحظه ای برگرده

اینقدر خودتو باختی که تنها بردت مرگه

بازم می خوای نباشی که باشه،تو اشک میریزی و می دونی اون  می خنده، همیشه و همه جا پیشته! تو تمام لحظه هات

غمت اونه ، وقتی شادی میاد تو ذهنت و شادیت میشه غمش

زیباترین سکوت شبهات رو با فکرش پر می کنی،به دل شکستت چنگ میزنی و سرتو بالا می گیری و میگی خودت گفتی دلت که شکست بیا

حالا اومدم!

اومدم معرفتم و بدم و بی معرفتم و ازت بگیرم!

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 15:48 توسط پریسا |

نقاشی می کشم

دنیای وارونه ام را

از اینجا تا بی انتهایی تو

رنگ در طرح

بوسه ای بر باد

 درختی در اغوش خاک

اسمانی بی ماه

طبیعتی برهنه

و من

چشمانم حکایت ها دارد

مرا چه به تنهایی و سکوت؟

زندگی باید

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:54 توسط پریسا |

  

فصل آخر...  

--

یادت در ذهنم

 

و عشقت در قلبم

 

و عطر مهربانیت در تمام وجودم است

 

عزیزم محبت را در پاکی نگاهت

 

 و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم

 

"وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است (بود!) ..."

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:44 توسط پریسا |

صدای گریه میاد از روی تخت بلند شدمو به طرف در رفتم توی حال نشسته  کنارش زانو میزنم و دستم رو روی شونش میذارم اروم سرشو بالا میاره و با چشمای خیسش نگامهم میکنه

-چی شده چرا گریه میکنی؟!

-هیچی برو بخواب خواهش میکنم!

 -خوب اوکی شب بخیر

سر سفره

ا بچه ها شیما کو؟

-نمیدونم فکر کنم تو اتاق الان صداش میکنم

-نه خودم میرم

نشسته و به یه گوشه ای خیره شده بیا ناهار

نمی خوام شما بخورید

-نمی خوای بگی چی شده

-محسن !محسن!  چند روز پیش با یه دختره دیدمش تو بغل هم  اولش فکر کردم خیالاتی شدم بخاطر همین از علیرضا خواستم امار بگیره و بهم بگه

دیروز صبح گفت که اون اون دو دوست دخترشه

-مطمئنی شاید

-نه  مطمئنم

-از کجا؟ من تا با چشمای خودم نبینم باورم نمیشه!

-اخه چرا

-از محسن بعید من فردا میرم دانشگاه

ظهر نزدیکای در ساختمان سحاب بودم که  وای خدا باورم نمیشه  محسن و دختر رو کمر تو کمر دیدم کفم برید بعد از  یکی دوبار مالوندم چشامو گرفتن نیشگون از خودم  مطمئن شدم که خواب  نمی بینم همچنان دهنم باز مونده بود که

پریسا ! پریسا!

سرمو چرخوندم    ا الهام !داره گریه میکنه

-تو دیگه چت شده؟!

-مریم !مریم!(مریم دختر عمه الهام)

بگو با کی دوست شده؟

-خوب با کی؟!

-بابک

- کی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

ب با بابک؟! بابک تجاوز؟!

-اره بدبخت شد!نمیدونم چی کار کنم؟

--مگه قبلش امار نگرفته؟! نمیدونه این چه...

-باهاش حرف بزن

-گفتم ! میگه گفته دوسش داره ! چه میدونم عاشقشه!.........

میدونی دخترا هرچدرم پسر باشن بازم دخترن با یه دوست دارم خر میشن حالا خیلی مقاوم باشن با ۲تا یا شاید ۳تا

این یه  نقطه ضعف کاریش نمیشه کرئ اما چرا پسرا این قدر پستن؟!

تمام سعی خودشونو میکنن تا طرف رو وابسته کنن و بعد نمیگن اصلا تو کی هستی ؟!خرت به چند منه؟!

مثل یه چیز تاریخ مصرف کذشته میندازنش دور و میرن سراغ یکی دیگه اصلا براشون مهم نیست سر قبلی چی میاد!

ادمای پست نامرد

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:54 توسط پریسا |

پست پایین با این یکی می باشد با اجازه تون !

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:54 توسط پریسا |

خب من چی بنویسم !

از اینکه دوست های بی معرفتی دارم که من رو قال می ذارن میرن میتینگ و نمی گن اصلا یه زمانی یه پریسایی هم بوده !
من واقعا از این دوستان کمال تشکر رو دارم ! و جا داره همینجا از همشون تشکر کنم !

یا از اون دانشگاه کوفتی ! با اون خوابگاه خراب شده ی مزخرف یا اون بچه های خز و خیلشون که وقتی جواب سلامشون رو میدی فکر می کنن خبریه !

یا اون مسئول های گشت ارشاد بوقی ! که هر دفعه میری بیرون 4 ستون بدنت بلرزه ! که مبادا به خاطر اینکه یه تار مو ناقابلت بیرونه دادگاهیت نکنن !

دلم برای مدرسه ها تنگ شده ! الان دوباره اول مهره کاش می شد به جای اون دانشگاه خراب شده می رفتم مدرسه ! مخصوصا دوم و سوم دبیرستان!
کاش می شد دوباره تو اون راه ها دوباره با مریم و مژگان بر می گشتیم و هِر هِر می خندیم ! و دوباره مریم به من قول میداد که برات سی دی میارم و هِی نمی آورد ! ( محض اطلاع باید بگم هنوزم که هنوزه اون سی دی هارو نیورده !)

یاد اون موقع که باهم رفتیم اردو بخیر ! من بودم آیدا و زینت و مریم ( اون یکی) مهدیه محدثه زهرا ! واااااااااای که چقدر دلم براشون تنگ شده !
البته دسبندم هم گم شد ولی خب بازم حاضرم بر گردم ب اون دوران !
خب نمی دونم چرا عنوان و زدم صورتی ! ولی خب زدم دیگه !
یادش بخیر روز اول میتینگ من بودم و شهاب و مریم و دایی !
یادش بخیر خانم ملکوتی (معاونمون) گذاشتیم رو این چرخونکا هِی با مریم می چرخوندیمش ! انقدر چرخوندیم تا قول داد دیگه زیادی گیرز نده بهمون !
روز اول میتنیگ کجا و الان کجا! اووووووووووووووف ! :D

این آپ رو از صدقه سری مریم دارم الان !خوش باشین !

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 15:56 توسط پریسا |

عصر ...

_ مامان من می خوام برم تهران

_ تهران برای چی

_ میرم پیش زندائی ... گفته بود بیا... درضمن تو خونه حوصلم سرمیره ... دیدن مهسا هم می خوام برم تازه از بیمارستان مرخص شده ...

_ خب برو..

_ آخ جوون ... پس من برم کارامو بکنم..

آخر شب...

_مریم داری میری تهران منم باهات مبام ... صبح ساعات 10

_ یوووهووو ... آره ...عالیه ... پس تا صبح ...

صبح ساعت 9

_ مامان من حاضرم ...

_ به دائی زنگ زدی بیات دنبالت

_ آره باب (نمی دونه من تهرانو مثه کف دستم بلدم ) :دی ...

_ با مریم می ری؟

_ نه ... خودم میرم..

ساعت 10

_ مریم بدو تا بابام نیومده ... دوباره ادااصول در بیاره ...بگه نه! بریم ...مری؟!

_ الو سلام ببخشید مریم هست؟!..

_ امیر: آره ...اما حمامه ..

_ حمام؟!!!!!!!!!!!!!!!!!( آخه الان وقت حمامه )! ..

ساعت 11:30

_ سلام بابا من دارم می رم تهران ...

_ نخیر بشین سرجات ...هر موقع خودمون رفتیم می بریمت!

_ یعنی چی هر وقت خودمون رفتیم؟!... مگه من بچم که هر وقت شماها رفتیم ...هلک هلک ...دنبالتون راه بیوفتم ...درضمن دایی گفته میاد دنبالم( البته اگه نمی اومدم ...مشکلی نبود.. )

_ گفتم نه ...! همین! دیگه حرف نزن!

_ من که گفتم اگه می خوائید منو تو خونه نگه دارید ... و جائی نریم ...کلاسای ترم تابستونمو برم ...گفتید نه بیا! گفتم حوصله م سر میره ها ... گفتید نه تو فقط بیا! همین بود؟!...

مامان: اصلا یعنی چه که می خوام برم تهران ....مگه تو بی کس و کاری!؟

_ مامان جان ...چه ربطی داره، دارم میگم حوصله م سر رفته می فهمی؟ دیگه خسته شدم بابا اه!

اس ام اس یه مری: مری تو برو من نمیام! ....بهت گفتم تا بابا نیومده بریم ...حالا تو برو حمام!

صدای زنگ تلفن

_ پریسا مریمه بیا پائین...

با عصبانیت از پله اومدم پائین ..یه کله رفتم طرف تلفن

_ الو ...سلام خوبی!

_ چی شده پری؟

_ هیچی ....بهت گفتم زودتر بریم... اومده می گه نه ...هرچی دایی بهش گفت گوش نداد!

_ اِ...حالا چی میشه!؟

_ هیچی خودت برو ...اصلا حوصله و اعصاب ندارم!

_ اوگی ... حالا بعدا بهت می زنگم

_ باشه ...فعلا خدافظ!

تق ... گوشی کوبیدم رو تلفن و رفتم بالا

صدای زنگ موبایل

_ الو ...چطوری پری؟
_ اصلا خوب نیستم مریم

_ حالا نمی شه با بابات حرف بزنی و درستش کنی؟

_ نه من اخلاقشو می شناسم ....وقتی می گه نه یعنی نه ....مثه خودم یه دندس...خب بگذریم ...چه خبر از بروبچز..

_ هیچی خبر خاصی ندارم ....راستی یه سر به وبلاگم بزن

_ حالا میرم الان حوصلشو ندارم...

_ چرا؟

_ با مامان اینا دعوا کردم

_ خب حالا چی ...خوبی؟

_ نه ....سگم ...می خوای بیا تا پاچه ی تو رم بگیرم

_ هه ... نه ...مرسی ...قربونت

_ مریم عصر میای بریم بیرون؟

_ باوش ...بریم!

_ پس ساعت 5:30 بیا ...دیر نکنی ها!

_ من و دیر!؟

_ آره می دونم ...شما دوتا، دوتا چیزه مخالفین ...فعلا بای

_ اوگی ...بای

ساعت 5:30

تق ...تق ...

_ سلام ...اِ مریم توئی؟!!! برای اولین بار تو عمرت آن تایم بودی ... حالا بیا تو من نماز نخوندم ... تا نمازم و بخونم بعد باهم بریم...

_ نخوندی؟! ...خسته نباشی...بدو ...

_ اوکی ...اومدم ...اومدم ...

مامان: کجا میرید!؟

خودم: دارم میرم بیرون!

_ گفتم کجا؟

_ هرجا فقط می خوام برم بیرون ...

_ همین؟ یعنی چی الان بابات میاد چیزی می گه...

_ خب بگه به من چه؟!...من می خوام برم بیرون! حوصله م سر رفته...حالا چی ناراحتی میزاشتی برم تهران

_ اصلا یعنی که چه؟ هر کی میره دانشگاه اینجوری عوض میشه؟

_ مامان باز گفتی؟...یه بار گفتم من عوض نشدم ....اصلا آره عوض شدم ...ناراحتی؟ شنبه میرم تفرش برای ترم تابستون ...اصلات غلط کردم اومدم .... اونجوری باز دوکلمه درس که می خونم هیچی ... غرغرای شما رو هم نمی شنوم ...اون وقت خودممو خودم ...دیگه اینطوری اعصابم خورد نمی شه...

_ پس بگو چرا قم نزدی؟!

_ آره ...دوس نداشتم قم بزنم ...می خواستم برم یه جائی که از دست شما راحت باشم ....دیگه کسی نباشه بگه ...کجا میری ...با کی میری ...برا چی میری ...چرا الان می ری و ...

_ لعنت به کسی که بذاره بچش درس بخونه

مامان: مریم جون کجا میرین؟

_ والا ... نمی دونم پری یکم دلش گرفته بود گفت بریم بیرون! ... بعدشم اگه وقت شد من برم دنبال کارای دوربینم! دیگه نمی دونم!

_ اره ناراحتی ..راه حل داره ...الان نذار علیرضا بره دانشگاه تا اونجور که تو می خوای بزرگ بشه ... مریم بریم ...

_ زود بیا مثه دیشب نکنی 9:30، 10 بیای ...

_ هر وقت اومدم، اومدم ...

_ بابات چیز میگه ...

تق درو زدم به هم ...

مریم: پری می خوای نریم بیرون؟

_ نه ....بیا بریم ...

_ نریم بهتر نیست؟!

_ نه! ...گفتم بریم...

_ پری ...الان خوبی؟

من با عصبانیت: نه ...

_ خب ...با من که خوبی؟

_ اون که آره ...

و...

مریم: می خوای یه بلاگ بسازی توش بنویسی ..

_ نمی دونم!

_ خب ...حالا بنویسی بد نیستا!

_ باشه ...حالا شاید شب نوشتم...

ساعت 8:30 رسیدیم خونه

_ سلام

مریم: سلام آقای باقری....سلام خانومه باقری ...خوبین؟ حالتون خوبه؟

بابا: سلام مریم خانوم خوبی؟ بابا اینا خوبن؟ بیا تو ...

مامان: سلام مریم ...بیا تو ...

مریم:بله خوبن ممنون ...سلام دارن ... نه مرسی آقای باقری ... من باید برم دنبال کارای دوربینم ...ببخشید فعلا بااجازه ... خدافظ ...خدافظ

محمدرضا: مریم سی دی های منو اورد ..

_ نه!

_ بهش بگو بیاره ...من سی دی هامو می خوام

_ خب حالا ...گدا! بابا من کتابامو گیر نیاوردم باید برم تهران ...انقلاب دنبالشون

_ می خواسنی دانشگاه روزانه قبول شی تا انقدر دربه در کتاب نباشی

_ آخی ...نازی ... دانشگاه روزانه کتابای دانشجوهارو با پست سفارشی می فرسته درخونشون...اونم مجانی نه!؟... برو بابا

لباسامو در اوردم ... اومدم بالا ... حوصله ی هیچ کدومشونو ندارم! اگه فردا پس فردا رفتم تهران رفتم ...اگه نه میرم تفرش... تا وسطای شهریور که امتحانامه ... بعدشم که خاله میاد ایران ...میرم پیشش تا ترم مهر شروع شه ...خسته شدم از این زندگی که هیچ چیزش درست و حسابی نیست ...خسته شدم از گیراشون ...از دست مامان ...که سعی داره بگه عوض شدم ....درصوریت که نشدم ...حالا نشونش می دم که بد بودن یعنی چی! صدبار بهش گفتم که من هرکاری که بخوام می کنم ...ربطی به جامعه نداره ....اگه الان خوبم به خاطر اینه که خودم می خوام ... حالا می خواد جامعه گرگ باشه می خواد میش... فرقی نداره ...حالا بد میشم تا طعم بد بودنمو بهش بچشونم ...بهش نشون می دم که بد بودن یعنی چی... کاری می کنم که روزی هزار بار ...همون پریسای قبلی رو از خدا بخواد ....دیگه نمی خوام آدم باشم .... خسته شدم ازبس انگ بدبودن و بهم چسبوند ....در صورتی که نبودم ... خودش خواست ... این که می گه من بدم ...پس بذار بد بودنو نشونش بدم!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:16 توسط پریسا |